کتاب فلسفه تطبیقی به نویسندگی افلاطون صادقی منتشر شده توسط انتشارات پیام نور در سایت رایا موجود می باشد.
| انتشارات | پیام نور |
| مولف | افلاطون صادقی |
کتاب شامل:
امتحانات نوبت اول
امتحانات نوبت دوم
پاسخ نامه ی تشریحی
فلش کارت
جدول بارم بندی
![]()
| انتشارات | اسفندیار |
| مولف | گروه مولفین |
داستان این رمان از این قرار است که دختری به نام زکی با قطار به سمت زادگاهش در حرکت است. او کودکی و نوجوانی پراتفاق و حادثهای را پشت سر گذاشته تا از یک دختربچه پرشر و شور تبدیل به زکی امروز شود. زکی در طول این سفر جریان فکرش را رها و زندگیاش را مرور میکند. سفر او در ذهنش همزمان میشود با سفرش در قطار.
در ادامه اما، قطار که به مقصد میرسد ذهن زکی هنوز توی راه است و نمیخواهد سوت پایان را بکشد. شاید وسط راه، ترمز را بکشد و پیاده شود...
«انتهای خیابان شاه بختی شرقی» در ۲۰ فصل نوشته شده است. در قسمتی از این رمان میخوانیم:
بیشتر بچهها همان طور بودند که آخر بهار از هم جدا شده بودیم. بعضیها قد کشیده بودند. چند تا از بچهها حسابی چاق شده بودند. زنگ خورد. رفتم روی نیمکت آخر کلاس نشستم. آقای شیرزاد که آمد سر کلاس و همه بلند شدند، نیم خیز شدم و دست هایم را گذاشتم لبه میز. چشمهای سبز آقای شیرزاد چرخید روی تکتک بچهها. لبخند همیشگی روی لبش بود. ما هیچ وقت نفهمیدیم از روی مهربانی بود یا تمسخر. پارسال که موقع نخ کردن سوزن چرخ خیاطی محکم زد توی صورتم، خودش بیشتر از من سرخ شد. دستم را گذاشتم روی صورتم و نگاهش کردم. داد زد: «بلد نیستی یه سوزن نخ کنی اون وقت «قَیچی» گفتن منو مسخره می کنی؟» وقتی گفت «قَیچی» نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و کلاس هم منفجر شد و آقای شیرزاد از کلاس بیرون رفت. سریه زدم پهلویم که: «با توئه زکی.» سرم را بلند کردم. آقای شیرزاد داشت به من نگاه میکرد. «این تویی زکی؟» زیر لب گفتم: «بله آقا.» سُر خوردم پشت میز و ندیدم آقای شیرزاد باز داشت به من نگاه میکرد یا رفته بود سراغ بقیه...
| انتشارات | هیلا |
| مولف | نصرت ماسوری |
بگذار برسانمت شامل 17 داستان کوتاه و خواندنی است. در داستان اول این کتاب میخوانیم: پدرم میگوید: «چند بار بهت بگویم هر روز هر روز چادر سرت نکن برو پی خرید آت و آشغال.» مادرم میگوید: «وا! کِی من هر روز هر روز رفتم؟ به جای دست درد نکند است شمسالله؟» «حالا کدام چادر سرت بود؟» «همان چادر مشکی گلدارم. مگر فرقی هم دارد.» «دِ همین دیگر! حالا کو تا تو فرق این چیزها را بفهمی.» «باز از خودت حرف درآوردی شمسالله؟» «اگر زن موقع راه رفتن قرو قمیش نیاید کسی باهاش کار ندارد.» «خجالت بکش شمسالله! بعدِ یک عمر کلفتی تو این خانه، این دستمزدم است، آفرین شمسالله! آفرین! خوشم باشد.» «حالا چه شکلی بود؟» «خیر سرش موهای جوگندمیاش را زده بود بالا اما ابروهای آن چشمهای هیزش سیاه بود.» «بفرما! ببین چطوری رفته تو نخ آقا!» «خوب، نگه داشت کنارم؛ فکر کردم فامیلی همسایهایه، نگاهش کردم. وقتی بیحیا گفت: بگذار برسانمت، روم را برگرداندم.»
دغدغههای یک فیلمساز که درگیر یک ماجرای عاشقانه است. «گاهی معمولیترین و ابتداییترین داشتههای آدمها میشه بزرگترین حسرت زندگیشون» دیالوگ معروف آلپاچینو در فیلم بیخوابی. در بخشی از این کتاب میخوانیم: مرور کردن خاطراهها کارِ احمقانهای است. بیهوده است. خطر هم دارد. نوشتاری کردن خاطرهها خطرش بیشتر. هر چیزی که جایی ثبت شود خطرناک است و کسی باید نابودش کند. میخواهم اینجای داستان نامههایی را که به شرلی نوشتهام مرور کنم. آن روزها از هر کدام از این اسناد برای خودم کپی میگرفتم و بایگانی میکردم؛ رونوشتی برای شخصِ خودم. قبل از اینکه آخرین نامه را توی پاکت بِچپانم و بروم درِ خانهاش و نقشِ پستچی را بازی کنم، دودل بودم که اصلِ نامه را برای خودم نگه دارم یا نه. آن کاغذِ کپی آنقدر زیبا بود که خواستم دستِ شرلی باشد و اصلش پیشِ خودم. دودل بودم و با خودم گفتم درِ پاکت را باز میگذارم و وقتی درِ خانهاش رسیدم در موردش تصمیم میگیرم...
| انتشارات | هیلا |
| مولف | آپدایک, موراکام, وولف |